خوب فکر کنید

خرید بک لینک
مردی تخم عقابی یافت وآن رادرآشیانه یک مرغ کرچ گذاشت. عقاب به همراه جوجه های دیگر ارتخم بیرون آمد وبا آنها شروع به رشد نمود. عقاب درطول تمام زندگیش همان کارهائی رامی کردکه جوجه های می کردند. چون تصورمی کردکه اونیزجوجه مرغی بیش نیست! اوبرای پیداکردن کرم وحشره روی زمین راباناخن می کند، قدقدمی کردوصدای مرغن کرچ رادرمی آورد. بال های خودرابرهم می زد و چندقدمی درهوامی پرید.
سالهابدین سان گذشت وعقاب بسیارپیرشد. روزی عقاب بالای سرخود، درگودی آسمان بی ابر، پرنده ی باشکوهی دیدکه باوقارهرچه تمام تردرمیان جریان متلاطم باد، بی آن که حتی حرکتی به بال های طلائیش دهد، درحال پرواز است. اوبابیم ووحشت به آن نگریست وازمرغ کناردستی اش پرسید: این کیه؟ همسایه اش پاسخ داد: اون یه عقابه، پادشاه پرندگان. اون به آسمان تعلق داره ومابه زمنی، ماجوجه هستیم وبدین سان بودکه عقاب جوجه زیست وجوجه مرد، چون قکرمی کردکه جوجه است.


نوشته: آنتونی دوملو

باورکنید، باورکنید نیروی آدمی بی کران است
باورکنیدهیچ کاری ازاراده آدمی خارج نیست
باورکنیدکه ازعشق آفریده شده اید. پس عشق ربا بیافرینید
باورکنیدخداهیچ گاه اربندگانش نامید نمی شود، ولی بندگان اوچرا
باورکنیدکه شماهم می توانید
اوراباتمام باورهای خودراازته دل باورکنید – تازندگی شماراباورکند



تجارت الکترونیک...

ما را در سایت تجارت الکترونیک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: حسین بازدید: 277 تاريخ: شنبه 13 ساعت: :

صفحه بندی